تبليغاتX
شب آشنايي

شب آشنايي

همان شب كه تو با من مي پريدي ... دلم را از ذره ذره از وجودم مي بريدي

به نام خدا

سلام .تعجب نکن این مطالبی که دروبلاگ نوشته می شود شاید کمی بی ربط باشد ولی مربوط به کلاس وبلاگ نویسی می باشد که این روزها دردانشگاه دایر می باشد ومن هم دراین کلاسها شرکت میکنم

پس تاچندروزآینده تمام مطالب وبلاگم مربوط به کلاس وبلاگ نویسی می باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:22  توسط محمدرضا ابديان  | 

یا هو

ما دانشجویان دانشگاه فیروزاباد بی احترامی به ساحت مقدس بنیانگذار انقلاب را محکوم میکنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:7  توسط محمدرضا ابديان  | 

به نام خدا

 

امروز بالاخره پس ازمدتی کلاس وبلاگ

نویسی شروع شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:4  توسط محمدرضا ابديان  | 

چرا همان شب؟؟؟!!!

کاش کودک بودم تا بزرگ ترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود. ای کاش کودک بودم تا از ته دل تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش کنم./

.......................................................

شبهای انتظار زیادی بی تو در امتداد رؤیا، رهگذر کوچه های بن بست بودم تا ستاره ی دنباله دار خود را در جوار ماه تابان؛ با اندیشه ی خیال ملاقات باوفاترین دوست سفر کرده ام بیابم؛ اما سایه خیالی آخرین ستاره ام که شب رؤیای خیس مرا مستانه رقم می زد، باز شبانه وعده ی گذر دوست با در دست داشتن رز زرد و گل ارکیده را به من داد هر چند که رز زرد بی تو به نیلوفر مردابی می ماند که چشم انتظار خورشید شب است! و همان شب بود که به خود گفتم چرا فردا؟ و از آن شب بود که دلبسته تو شدم و این سرآغازی بود برای با تو ماندن و برای تو سرودن. تقدیم به دنیای خوبی ها و مهربانی ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:40  توسط محمدرضا ابديان  |